تبليغاتX
روز آخر اسفند
...

اولیای باران

تا شعور بالا

در احرام میوه

دست غوس زمین را گرفت

درخت تسلیم

حج هسته را

هفتصد بار پیاپی

جوش  تولد بود

تا اذان شکوفه

به اقوام قلیل

اقامه شود

قیامت چوبین را

دلیل محشور طراوت آموزد

ای شهود زمین !

از قامت هفتصدمین دانه غایب باش!

تا شکوفه ننشسته برنخیزد .

 با احترام

بهمن خباز روشن 

۰۶/۰۱/۱۳۹۰

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
حریس زبان

کی؟

فعل معذب  را  ببندد

 تا افعال معدد

به ژاژ پاسخ

شروع   شریعت را

 به زمان اندازد

ای زمان !

سلوک واحد

به حمل کدام کلمه برخیزد

تا بار مجذوب

طوف  مقدور معاشقه را

به رقص قدیر

 اعداد طی شده باشد ؟

 با احترام

بهمن خباز روشن

چهارم مهر ۱۳۸۹ - تهران

 

تلاشی ما
 تا  حاضر شود
  زمان متلاشی لازم است   .
برای طی نشدن در این زمان

گریز و گام بلندی لازم است

گام لا
لا    به هر چه هست

تا آنچه هست  رو بنماید

 و ا ز لای  تو بگذرد
 و این فعل حاضر است
.

چهارم مهر ۸۹

بهمن خباز روشن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

روحی به روی پرده  تنیدن  بگیردم  اشراق صلب  در  بن  امداد .    مائده

تن شد نسیم  و  با دم   روح از   وزش گذشت   تن رفت سمت پرده اضداد . مائده

تا روی پرده  ، سرخی تدبیر تن شود   تا روی سرخ ،   رنگ نهایت بپاشد آه

دم را به روح مضطر پندار تن زدی  ،   تن در خودش گرفت عطش  ،    خاک  اشتباه

بیرون      باد  ،    پرده       نیم  حق آنچه هست   رهزن میان  کاوش   ابطال ،    در عدم 

ره  !  طی شدم    زمان نهانی و آنی ام  محمود ،     آیتی است ز افعال اشهدم    

ای غیب ،  فعل  شهد به دست که میدهی   پابند در  مشاهده ام  حدث در ازل ؟!

محضور  من ز فعل تو در من چه می شود  جز   حادثی  میان   مفاعیل  خود فعل ؟

از تنگ سینه   ،   باد  به در برد آه را    تا باد برده   داغ تنومند  مضطرم

حالا اگر تمام جهان سوزد از عدم     با داغ سینه  در  عطش تن  برابرم

در دوزخم. اگر چه تعادل به نفع توست    هر لحظه دهشتی است که در بر تنیده ام    

ای سود و ای ضرر  !  و  ای نفع   هر چه سود  !       کالای" نیست"   را به کجا  عرضه بر دهم

پندار فعل را  ز برم غسل  تازه زن   ای   انفعال  !   در   رصد  تن     بگیردم

شاید که فعل آخر خود  را   کنم    ولیک ،   صد توبه امر توست  که از فعل   رخ دهم

 

تصحیح – بیست و نهم اردی بهشت     1389

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

علف به شوق رایحه    

تر می زد

تا طراوت جدی

سهم  سینه

بر  داغ زمین

لب دوزد

ساقه آتش زند

 و    داغ

از  رگبرگ هرز باد

لاله بر شهادت  آتش

کمانه زند

سهم علف را

 

18 فروردین 89

تهران

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
در معدن تن

غوص برابر

در  امتداد  وجودم

خود  بر بار  خودم

کان مجرد.

سزای جوینده  در طلسم بیدادم

سودای میاندار

سواد  سفیدم

که خود    هر  آنچه هستم که باید بدان بیاویزم

و    هم    آنچه هستم  که باید از آن بپرهیزم.

 

سودای خودم.

ای داد از خودم .

 

بهمن خباز روشن

تهران  ۸۹.۱.۷

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 
دور و نزدیک

تشبییه بوی بین اشیاء

از بینی تمام  بیرون زد

در درون دور

پیدا را

بوی متصاعد از وصل هجیر

رخ بر تناسب اشیاء نمود

و  توان فاصله پیمود

                                                     ۱۹ دیماه ۸۸

                                                بهمن خباز روشن

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

میان هیبت انبوه

 بخش متراکم تو بودی

انبوه سبز

در ترس پهن 

 فرار جنگل از

 شتاب آب

 ...

تا سیر کامل دست

طی کند

جهان کوچک پایین را

.

گزاره فروش شرط

از اعتبار" یا "

 در مقابل اشیا نرفته

چه می داند؟!

دانستن رویا

چگونه طی کند

 هوای رها بر انبوه پایین را

.

توانای تنها!

نبض بغض مجازی

در تراکم کدامین پا

مرور تازه می زند؟!

کدام ؟!

.

ای پرسش برتر

پاسخ وهم موجود

از دهان تو شنیدن دارد . 

این" آن"

 که رخ  می دهم

از حمایت اشیا

 بر بدایت شی

بیرون  ، بکوبم

ای امر من !

ای وقوع استتارـ

در مستعار مصدر !

ریشه در استملاک کدام یک زنم

مر مرا در گوش تن

 کمتر از ندای بر خود کن 

تا

بوی دهان همه

 صدا باشد.

مسیر سخن تنگ است

وحی باریک تر

کلام گزیده

 بر من ریز !

 

 

تهران -۲۲ تیرماه ۱۳۸۸

بهمن خباز روشن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

 

من را ز حول مركز تحويلم  آكنده كرد از من اكسيري

من فوج فوج غرق تمايل بود بيجا  ز  تشت زر محك  پيري

غافل  شد از خودي تو از زرتاب  خود را نشانه نهان مي كرد

پير  از ميانه گرد مني  مي برد  من  در ميانه آه و فغان مي كرد

روزن گرفت منشعب از تطهير  ناچار شيعه ز اشراقي

نور از گسيل وحدت خود جاري  من شش جهت ز جهل ز الباقي

هر شي لازم شي الله  در او ملازم  شمس آمد .

هر سمت شش جهت اينجا را  بيچاره عازم شمس آمد .

تا چهار ركن طبايع را  در خود گرفت جذبه لاهوتي

سهم غريو ناله تكامل شد  سهم مني تخلخل و مبهوتي

من ماند و پاره پاره در حيرت  لال از وقوع بودن و مرگ آوا

در هر جهت ز ذره تمايل خواست زار از نگارش نابينا

گم گشت  جسم و پيكره شد پيدا  غالب تهي  تقلب  مخفيّا

كنزي نمود و آينه در خود زد  لاريب خاك  از سر مافيها

قائم شد  هر جمود كه در اشيا ، در هيبت كفور ، به طاماتي

هر صد هزار ذره الف قدي  در قامت قيامت ذراتي.

  

۳۱/۰۶/۸۷ - مرزن آباد- اتوبوس

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

"هركه نه گوياي تو خاموش به

هركه نه ياد تو فراموش به "

 

آغاز زمان

 صحوف پراكنده را

در مسند علي

نشر ظاهر مي نمود

از ميان بهت موجود

 گزيرنده

سر به هوا ترين بود

اي جرم بودن!

از گناه من آسوده در گذر

كه آن

كه در ترس آفرينش من

مستغرق گشت

زمان را

از پا تا كمر

تا كمر در سر

 در سرازير من كشيد

حال

 تو آمده باشي

خالي از شق متصّل

 از گذار در ساير

ميان اندك  و  لا چيز

 شبهتي نيفكند

كه ترس

از اندام من

 باقي  را

بر نهاد  خاك  نهد

آميزش انكار را

 در التهاب رگ

سمت هستي  برد (barad).

بي آنكه  خواهنده باشي  در من

 مترتب ترسيم كدامي اي مرسوم  !

در منّان

رسالت خود را ختم به قدمت كن

رسالت معيوبت را

مكاشفه را

سير در هستي را

كه نهان

 آگاه خواهد شد از ادامه  

گريز نافذ كن

رها در باك

 

اي جوياي بطن

اي گريز پا  !

جمهور ناگزير  عدد را

 به سخره آر

كه جماعت معروف

از شمارش

از عدد محاط  آيات

از  رئوس  پنداره

غافلند

اي داناي پنهان 

نهان در كش

اي نصيحت  من

اي بخش من در فرصت  يابش

 ربايش ساتر

 جلال ميرنده

سر را در مجمر  انديشه بر زن

 در مشاهده عموم مزيد

 بگذار و برو   

كه فرزند قاتل

از تو سراينده گرديد .

اي عموم بيننده

 پاي از انفعال اعمي

  بيرون كوب  

اي زننده هستي !

اي تك

اين سخن است كه شنودي است .

جاري

طاغي

مضطرب از  ميراب

"وليكن اوش فرمايد كه گرد آور پريشان را "

ميان سيراب  مسير

مسير ديگر آ

 اي ميراب  خود

اي خود در ميراب

اي طاغوت !

اي فشاننده !

اي ريزنده!

 اي پذيرنده !

  

بهمن خباز روشن - تهران - 15/7/87 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط بهمن خباز روشن | 

 

پرده   افطار در آويخته بر چتر سحر

ماه من  ممتد من         شق شده   در سطر  سحر

باز   من     آر  به خود     بازي پنهان در سطر

مگرم باز بيابيم   كماكان در سطر

كثرت  از فرق حضورم به عدم  جمع  وحيد 

حبس مضرب شد واز فرق مرا باز رهيد

اي پديدم !  به برون زن كه مرا در پنهان

 فرصتي نيست   كه اظهار شوم عين عيان

فطر السر  سراير  (سريرم )  كه تويي حاجب دير

تو وضوئي تو صيامي   تو  سراسر در سير

سايرم  را ز اسيري  به سماع حلقه بزن

قطب مقدور    شعاع را به قطاع حلقه بزن

زير و بم كن  كه اگر "نا" ست  دراين ني  از  توست

 به تپش  آر!    كدامين ،  ز   كجا ،   كي  از توست

 

 تهران

 پنج شنبه   17 مرداد  87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط بهمن خباز روشن |